تبليغاتX
چیستا
ترا من چشم در راهم
آمد

درحاليكه تمام خودش را

توي جيب كوچك سمت چپ پيراهنش

جا داده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:31  توسط  ترانه  | 

ماه و خورشيد شايد

تنه شان به هم خورده

كه چنين يكسان شده

روز و شبهايم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:29  توسط  ترانه  | 

اعصابت را به شلوغي خيابان

 پرت مي كني

قيافه ات چرت مي زند

روي بعداز ظهر خرداد

سند منسوخ بايگاني

شرف دارد به تو كه

 امضا شده اي

در مي چرخد

روي كفشهاي مادرت

من درك مي كند

تنظيم ناموزون دستان تو

و نبض جهان را

من ترا از ستون نيازمنديهاي روزنامه نيافته

روزنامه تير مي كشد توي سرت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:11  توسط  ترانه  | 

این بازی روزگار است

تا چشم بگذاری

جهان پشت سرت پنهان خواهد شد

تا هیچ وقت پشتت را خالی نکرده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 22:9  توسط  ترانه  | 

افتاد
آنسان كه برگ آن اتفاق زرد مي افتد
اما او سبز بود و گرم كه
افتاد.

اتفاق زردي  كه به هيچ تفريقي نيانجاميد
از شعرهايش بالا رفت و تن  به سبز سروده هايش سپرد
كنون حوالي دست نوشته هايش پيداست
بر بالين شعرهاي زخم خورده و آغشته به كلماتي روشن
پاييز ترانه رفتنش بود
به فصل دگر گونه روييدنش

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:10  توسط  ترانه  | 

آخرین طرحی که از من کشیدی

یادم هست خوب

کنار آن زیر سیگاری

دود می شوم هنوز

دستهایم درازتر از پاهایم بود انگار

و نیمکره چپم روی نیمکره راستم سنگینی می کرد

حال که به چالش کشیده ای

چاله های زیر چشمم را

کبود کن مرا

توده ابرها در تنازع بقایند

و باد تنها اصل مهمی است که می وزد

در تیررس صاعقه ای عظیم آتش می گیرم

دود می شوم

کنار آن زیر سیگاری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:13  توسط  ترانه  | 

 

يك انسان جزئي از يك كليت است كه كائنات ناميده مي شود و در زمان و مكان محدود است . انسان عادات خود و افكار و احساسهاي خويشتن را بعنوان پديده اي جدا از بقيه مي شناسد.

اين ناشي از خطاي ديد در آگاهي و فريب ذهن اوست. اين فريب ذهن براي ما زنداني مي آفريند كه ما را در چهار ديواري تمايلات شخصي و علاقه و محبت براي چند تن از نزديكان خود محبوس و محدود مي سازد.

رسالت ما بايد اين باشد كه با بسط افق ديد و گسترش مهر و شفقت خود ، خويشتن را از اين زندان آزاد كنيم و تمامي مخلوقات زنده و همه زيباييهاي طبيعت را در آغوش گيريم.

                                                        "آلبرت انيشتن ، بزرگترين مغز متفكر قرن بيستم"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:17  توسط  ترانه  | 

    سر زده !

 از چهارمین پنجره        سرزده  !

 تمام ویرانی ام را به دست باد خواهم سپرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2:21  توسط  ترانه  | 

به خاطر داری

در زمستان

روزی را که به جزیره رسیدیم؟

دریا تاجی از سرما برایمان بلند کرد

تاک های رونده

در گذر ما

به نجوا در آمدند

و برگ های تیره در سر راهمان فرو ریختند.

تو نیز برگ کوچکی بودی

لرزان بر سینه ام.

باد زندگی تو را پیش من آورد

نخست ندیدمت: نمی دانستم

که با من گام بر می داری

تا اینکه ریشه های تو

در سینه ام فرو رفتند

و رشته های خونم را به هم بستند

از دهان من حرف زدند

با من جوانه زدند

و چنین بود حضور نا خواسته تو

برگی نا پیدا یا شاخه ئی پنهان

و ناگهان قلب من

سرشار از برگ و نغمه شد.

من تو را

پس از طوفان

پس از هوای باران شسته

و در آب ها یافتم!

تمامی عشقم را

در جامی به فراخی زمین،

تمامی عشقم را

با خارها و ستاره ها

نثار تو کردم

در پیکارم از پای ننشستم

در ره سپردن به سوی زندگی،

به سوی صلح ، به سوی نان برای همه

لحظه ئی درنگ نکردم

اما ترا در بازوانم بلند کردم

و بر بوسه هایم دوختم

و چنان در تو نگریستم

که دیگر هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست

محبوبم ! من راهی نبرد هستم

بهار شیرین!

گل و دریا پیرامون ماست

ما برای زمستان

چیزی را عوض نکردیم

آنگاه که باد به زمزمه نام تو پرداخت

هم آن گونه که امروز در تمامی ساعت ها آن را تکرار می کند،

زمانی که

برگ ها نمی دانستند

تو نیز برگی هستی

آنگاه که ریشه ها نمی دانستند،

عشق ما به تمامی زمان و زمین تعلق دارد.

هنگامی که زمین و زمان دگرگون می شود

هنگامی که برگ ها می ریزند

از تاک های خاموش و رونده،

هنگامی که پائیز ترکمان می کند

از میان پنجره های شکسته.

اما ما

در انتظار

دوستمان خواهیم ماند

دوست چشم سرخمان،

آتش؛

زمانی که باد دوباره

دروازه های جزیره را می لرزاند

و نام کسی را نمی داند،

زمستان

در پی ما خواهد گشت ،عشق من!

همیشه

او در پی ما خواهد بود

زیرا می شناسیمش

تو توان مرا نسنجیدی!

توان کسی را که برای تو

خون ، گندم و آب را کنار گذاشت

تو ، او را اشتباه کردی!

گام زنان بر روی شنها

کمر به ترک تو بستم.

پایم آنگاه که فرو می رفت

و بیرون می آمد در خاک رس تیره

بر آن شدم ترا از خود بیرون کنم

توئی که چون سنگی گران

فرو می بریم به زمین

گام به گام::

بودن بی تو را اندیشیدم

کندن ریشه های تو را

و رها کردنت د رباد را.

آنگاه تصمیم من به رویای تو برخورد

و از میان شکافی

که قلب مرا از هم دریده بود

بیرون آمدیم هر دو

پاک ،برهنه ،عاشق یکدیگر!

            ***

بدرود،اما تو خواهی بود

با من، تو خواهی گشت

درون قطره ئی خون در میان رگ های من

و یا بیرون، با بوسه ئی که صورتم را می سوزاند

شیرین من ،بپذیر

عشق بزرگی را که از زندگی من بیرون آمد

و در تو سرزمینی نیافت

و در جزایر نان وعسل

راه گم کرد.

من همچنان پیش خواهم رفت

در دل تاریکیها , جاده های فراخ خواهم ساخت

زمین را نرم خواهم کرد

و ستاره ها را نثار گام آن هائی خواهم کرد

که از راه می رسند

در جاده بمان؛

شاید در سپیده دم

همدیگر را باز یابیم

آه رویای من!

                   "پابلو نرودا"

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 8:36  توسط  ترانه  | 

هنوز نیامده بودی که صدایت ریخت توی تنگ دلم

حالا تا صدایت رابنوشم

ماهی نگاهم می کنی

دریاچه نزدیک است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 0:50  توسط  ترانه  |